طراحی سایت

قالب وبلاگ

خاطرات نوستالژیک بچه های دهه 60

طراحی سایت


خاطرات نوستالژیک بچه های دهه 60
همه خاطرات بچه های دهه 60 و70
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و سوم آبان 1393 توسط کامبیز بصیرت نیا


نميتونم خاطراتم رو فراموش كنم از دوران كودكيم
روز نيست كه به يك بهانه اي به ياد اون دوران نيوفتم
فقط كافيه كه يه سريال قديمي يا كارتن دهه 60 رو دوباره از يكي از شبكه هايي كه الان زياد شدن ببينم و ميخكوب بشم حتي وقتي سر كارم عين كسي كه مُرده باشه ميشينم و نگاه ميكنم و حسرت ميخورم

وقتي سريال آينه عبرت رو ميبينم انگار اون زمان حكم بهشتي رو برام داره كه نميتونم بهش وارد بشم
وقتي سريال روزگار جواني رو ديدم دوباره خيابون هاي تهران رو ديدم گفتم چي ميشد دوباره اينطوري ميشد
در عين سادگي بي غل و غش و بي ريا
خلوت و نه مثل امروز پر زرق و برق
نه مثل الان پسرها و دخترهايي كه دركشون نميكنم و دركم نميكنند
من جا موندم از قافله زندگي
خيلي از ماها نتونستيم ازدواج كنيم
يه دهه 60 جا مونده كه از ازدواج جامونده هم بين شكاف نسل ها جامونده و هم از هم دوره هاي خودش جامونده و هيچ غمي بالاتر از تنها موندن و تنها مُردن نيست
وقتي با اون خط درشت و رنگ قرمز نوشتي خدا يه دو دقيقه بيا پايين تو بغلت گريه كنم بغض كردم نميدونم چرا حالت غريبي گرفتم
شايد به اين خاطر كه هيچگاه و هرگز نتونستم كلمه " كاش " رو از جريان زندگيم حذف كنم چون اساسا هميشه اين كلمه در جملات عاميانه ام نقش پر رنگي داره كاش كاش كاش
از اين كلمه دارم متنفر ميشم
حسرت گفتن كلمه يادش بخير ( به جز زندگي در دهه 60 و آمال و آرزوهاش ) به دلم موند
حسرت داشتن يه عشق به دلم موند
حسرت نداشتن حسرت به دلم موند

خدايا روت ميشه تو چشماي ما نگاه كني و ازمون درباره زندگيمون سوال و جواب كني؟


نوشته شده در تاريخ جمعه چهارم مهر 1393 توسط کامبیز بصیرت نیا
 

با سلام به همه دوستان

دوستانی که همیشه به من و وبلاگ من لطف دارید

از شما یک درخواست دارم

که هر کسی مطلبی درباره دهه 60 داردبرای من بنویسید من با اسم شما و آدرس وبلاگ  شما، در وبلاگ خودم قرار دهم

 

با این کار هم کمکی به من بکنید و هم بگذاریم خاطراتمان از بین نرود

 

با تشکر مدیر سایت

                  کامبیز بصیرت نیا


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هفتم تیر 1393 توسط کامبیز بصیرت نیا
 

یادتونه بچه که بودیم تا توى یه جمعى میرفتیم حوصله نداشتیم،خجالت میکشیدیم بابا مامانمون میگفتن:سلام کردى به عمو؟ ما هم مثل خر تو گل میموندیم! یهو طرف به دروغ میگفت: بعععععله،سلامم کرد پسر گل!!!!
عاشق این ادما بودم،دمشون گرم

نــــــــه!!! خدایـــــی
مَـــن آخرش نفهميدم
اين زنگ پرورشي براي چي بود ؟؟
هَــميشه هم ميگفتن براي معلمتون مشكل پيش اومده ،گفته نمياد

یادش بخیرسکه میذاشتیم زیر کاغذ با مداد میکشیدیم تا طرحش رو کاغذ بیفته

ﯾﺎﺩﺵ ﺑﺨﯿﺮ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺍﺑﺘﺪﺍﯾﯽ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺑﺎﺑﻘﻞ ﺩﺳﺘﯿﺎﻣﻮﻥ ﻗﻬﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ ﯾﻪ ﺧﻂ ﻭﺳﻂ ﻣﯿﺰ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﯾﻢ ﻣﯿﮕﻔﺘﯿﻢ ﻭﺳﺎﯾﻠﺖ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﻂ ﺍﯾﻨﻮﺭ ﺗﺮ ﻧﯿﺎﺩ

یادش بخیر کتابمون جلد پلاستیکی می کردیم بعد با خودکار پشتش دروازه می کشیدیم سر خودکار بیک مو میگرفتیم فوتبال دستی درست می کردیم.

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم خرداد 1393 توسط کامبیز بصیرت نیا
نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم فروردین 1393 توسط کامبیز بصیرت نیا

یعنی شیفت صبح مدرسه آخر حال و شیفت بعد از ظهر ضدحال

یعنی عشق زنگ ورزش و با زیرشلواری مدرسه رفتن

یعنی بخاری نفتی و مکافات روشن کردنش

یعنی از این تمبر کوچیکا بسته ای ۱۰تا تک تومن

یعنی بوی نارنگی و سیب قاچ شده توی کیف

یعنی بستنی خوردن و تکرار “بستنیش خوشمزه تره مامان !”

یعنی ویدئو قاچاقی کرایه کردن و یواشکی دیدن

یعنی صف طولانی شیر ، از اون شیشه ای ها که خامه اولشو با انگشت پاک می کردیم !

یعنی ته کلاس بچه تنبلا ، ردیف جلو خرخونا

یعنی صدآفرین ، هزار آفرین ، کارت تلاش

یعنی زنگای اول ریاضی ، زنگای آخر انشا و تعلیمات مدنی

یعنی از این بستنی توپیا که شکل زی زی گولو بود

یعنی مشق شب نوشتن فقط با دوتا مداد : سیاه و قرمز

یعنی تلویزیون سیاه و سفید که فقط دوتا کانال می گیره

یعنی بوی رب گوجه همسایه توی حیاط ، لواشک پهن کرده تو سینی و سفره رو پشت بوم

یعنی کلاسی ۴۵نفر هر نیمکت سه نفر

یعنی میکرو ، سگا ، آتاری کرایه کردن ساعتی ۲۰تومن

یعنی دوست داشتن ، دوست داشته شدن ، صفا ، صمیمیت ، عشق …


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک