X
تبلیغات

طراحی سایت

قالب وبلاگ

خاطرات نوستالژیک بچه های دهه 60

طراحی سایت


خاطرات نوستالژیک بچه های دهه 60
همه خاطرات بچه های دهه 60 و70
نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم فروردین 1393 توسط کامبیز بصیرت نیا

یعنی شیفت صبح مدرسه آخر حال و شیفت بعد از ظهر ضدحال

یعنی عشق زنگ ورزش و با زیرشلواری مدرسه رفتن

یعنی بخاری نفتی و مکافات روشن کردنش

یعنی از این تمبر کوچیکا بسته ای ۱۰تا تک تومن

یعنی بوی نارنگی و سیب قاچ شده توی کیف

یعنی بستنی خوردن و تکرار “بستنیش خوشمزه تره مامان !”

یعنی ویدئو قاچاقی کرایه کردن و یواشکی دیدن

یعنی صف طولانی شیر ، از اون شیشه ای ها که خامه اولشو با انگشت پاک می کردیم !

یعنی ته کلاس بچه تنبلا ، ردیف جلو خرخونا

یعنی صدآفرین ، هزار آفرین ، کارت تلاش

یعنی زنگای اول ریاضی ، زنگای آخر انشا و تعلیمات مدنی

یعنی از این بستنی توپیا که شکل زی زی گولو بود

یعنی مشق شب نوشتن فقط با دوتا مداد : سیاه و قرمز

یعنی تلویزیون سیاه و سفید که فقط دوتا کانال می گیره

یعنی بوی رب گوجه همسایه توی حیاط ، لواشک پهن کرده تو سینی و سفره رو پشت بوم

یعنی کلاسی ۴۵نفر هر نیمکت سه نفر

یعنی میکرو ، سگا ، آتاری کرایه کردن ساعتی ۲۰تومن

یعنی دوست داشتن ، دوست داشته شدن ، صفا ، صمیمیت ، عشق …


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم فروردین 1393 توسط کامبیز بصیرت نیا

ورزوهای دهه 60 خاطره انگیزترین نوروزهای تلویزیون ایران بود... موسیقی مشهور سرنا ساخته ی مرحوم علی اکبر مهدی پور دهکردی در دستگاه چهارگاه که در اوایل دهه 60 به تبعیت از آهنگی مشابه (اما نه با این شور و حرارت) ساخته شد لحظه سال تحویل را به گوش ایرانیان می رساند. دوسه ساعت مانده به سال تحویل ، مجری ثابت شبکه اول اسامی فیلمهای سینمائی و گاهی برنامه های نوروزی را اعلام میکرد. از اواسط دهه 60 تا اواسط 70 سعی میشد از هنرمندان بنام کشور در لحظه سال تحویل دعوت شود چنانکه در سال 1372 ش ج ر ی ا ن پس از هفده سال مجددا مقابل دوربین کانال اول تلویزیون قرار گرفت ... سخنران مقامات کشوری آنزمان بشکل زنده پخش میشد که بعدها تبدیل به عادت شد...اما امروزه بشکل ضبط شده پخش میگردد. صبح ها که برخلاف روال عادی ، تلویزیون برنامه داشت چنانکه 9 تا 10 صبح (علاوه بر 14 تا 15:30 بعد از ظهر) برنامه کودک با مروزی مجدد بر کارتونهائی چون یوگی و دوستان ، پلنگ صورتی ،گوریل انگوری ، سند باد و ... و بعضا کارتونهای تک قسمتیی چون جزیره اسرار آمیز ، سفر به مرکز زمین ،اولیور توئیست و ... شادی مضاعفی را به بینندگان هدیه میکرد. اوایل دهه 60 بود که سری اول اول مدرسه موشها در 13 قسمت از تلویزیون پخش شد و بشدت مورد استقال قرار گرفت(کاری که امروزه چندتن از بازماندگان همان برنامه ، کلاه قرمزی نوروزی را ارائه میکنند). سریال بازمدرسه ام دیر شد هم که از برنامه های نوروزی (گاه بعنوان تکرار) بود

گل سرسبد فیلمهای آن دوره سربزنگاه با بازی نورمن بود. گاهی سریال بی همانند مثل آباد و سریال چنگیز خان (با حضور کوئی کاتو در نقش چنگیز) پخش میشد. سریالهای بخش اقتصادی سیما که عمدتا در ایام معمول ، سه شنبه شبها با اجرای مرحوم مندوب هاشمی(آقای اقتصادی) پخش میشد در ایام تعطیل نوروز بشکل سریالی مستقل (مانند سریال نفت شهر یا روستای کارآباد با حضور شاپور شهیدی در نقش نقد علی و محمد شیری و دیگران) پخش و لحظات بسیار مفرحی را به بینندگان هدیه میکرد. جلال مقامی با برنامه دیدنی دیدنیها پای ثابت برنامه های شبکه دوم سیما بود و بعدها چاق و لاغر (بازمانده برنامه های مناسبت دهه فجر) و هادی و هدی و ... سریالهای درخت دوستی ، خانواده اسدالله ، ازدواج پرماجرا و ... در اواخر دهه 60 پخش و مورد استقبال قرار گرفت. طی این سالها رسول نجفیان که علاقه و استعداد خاصی در ارائه نمایشهای طنز داشت (و نمیدانم چرا کنار کشید) با همکاری و ترجمه داریوش مودبیان ، سریال طنزهای آنتوان چخوف را بشکل تله تئاتر ساخت که بسیار درخور توجه بود. این سریال مرا عجیب به یاد سریال لطائف الطوائف می انداخت که در اوایل دهه 60 از سیما پخش شد و بازیگرانی چون اکبر عبدی و علیرضا خمسه (در اولین حضورهای خود در تلویزیون) در آن حضور داشتند (صحنه ای که عبدی روی تکه چوبی ثابت نشسته و خرالان یا میخ مخصوصی که به خر میزدند تا سریعتر بدود را به پشت خود میزد و هن و هن میکرد را همیشه بیاد دارم و یا تکیه کلام خمسه وقتی عینک خود را بالا میداد و می گفت "برو بالا" ). در واقع طنزهای چخوف مبین فرهنگ روسها و سریال لطائف مبین فرهنگ ایرانی جماعت بود...

اوایل دهه 70 و بویژه سال 72 یکی از بهترین برنامه های نوروزی تاریخ تلویزیون در ایران شکل گرفت. نوروز 72 ، سال بعد نوروز 73 و بهمین ترتیب د سالهای بعد. نوروز 72 به کارگردانی و نویسندگی داریوش کاردان و البته مهرداد خسروی اولین وشاید بهترین برنامه این سری بود که تلویزیون را به مانند یه خانه تکانی تکان داد. مهران مدیری که امروزه خود یلی در عرصه طنز است توسط کاردان کشف و در این برنامه نمایشهای خاصی را اجرا کرد که مورد توجه قرار گرفت. تعداد دیگری از طنزپردازان امروزی ما که اصولا و برخلاف کاردان معنای طنز را صرفا لودگی میدانند هم توسط کاردان به جامعه هنری معرفی شدند... در این سری از برنامه پاکدل مجری برنامه بود که در میان برنامه های نمایشی صحبت میکرد. بعدها خود مدیری نوروزهای دیگری ساخت که هرگز بپای نوروز 72 نرسید. طی نوروزهای یاد شده گروه ساعت خوش کشف شدند که البته رو به اضمحلال رفتند و بعدها عده ای از این خاکستر سربرآوردند... کلاه قرمزی و پسر خاله از نوروز 73 زاده شدند و امروزه عمری به دازای 17 سال دارند درحالیکه خود آنها هرگز پیر نشده اند... در نوروز سال 74 یک عروسک دیگر بنام زی زی گولو زاده توسط مرضیه برومند زاده شد! که مورد توجه قرار گرفت.

طی آن سالها جواد انصافی در نقش شاگرد آمیزا یک سیاه بازی سنتی را به منازل مردم می آورد که ملهم از بازی سعدی افشار (بازیگر سرشناس نقشهای عمو نوروز و سیاه باز حرفه ای سالهای دور) بود. در اواخر دهه 70 سریالهائی چون هتل پیاده رو ، عروس 77 و البته قصه های دور هفت سین به کارگردانی اصغر فرهادی (شاید اولین کارش). نوروز 79 مصادف شد با تولیدبرنامه ای با نام تورنگ و پورنگ با حضور فرضیائی که پی ریزی شخصیتی با نام عمو پورنگ را در برداشت...

مهم نیست امروز تلویزیون ما با چه تعداد فیلم و با چه قیمتهائی نوروز در منزل مردم است. ارائه اعداد و ارقامی آنچنانی که مثلا ما 350 فیلم از شبکه های سیما پخش میکنیم یا هریک از این فیلمها با چه هزینه ای خریداری شده اند اصولا از نظر بیننده اهمیتی ندارد.آنچه از نظر مردم اهمیت دارد جذابیتهاست.آیا بواقع کسی از برنامه های نوروزی سیما لذت می برد؟ بعید میدانم. آنزمان هر ایرانی خداخدا میکرد که مهمان به منزلش نیاید تا بتواند برنامه خاصی را در نوروز از تلویزیون ببیند. گاهی مهمانها آنچنان جذب برنامه یا فیلم میشدند که ناخواسته شام و ناهار بر سر میزبان خراب میشدند. آنروزها چربی و قند خون موضوعی غریب بود. ظرف جلو هر مهمان انباشته میشد از پوست تخمه و آجیلی که به دندان می کشید. پیش از آن تخم مرغ رنگ شده پخته ی هدیه مادربزرگها که روز اول عید به بچه ها میداند  روز سیزده بدر در طبیعت صرف میشد بدون آنکه یخچال و فریزری در کار باشد. تخم مرغها مصنوعی شده اند یا آدمها کاغذی؟(تخمهائی که نپخته آنها را بیش از یکی دو روز در خارج از یخچال نمیتوان نگه داشت). همانطور که اشاره شد نوروزهای تلویزیون هنرمند یا شخصیتهائی را معرفی ماندگار میکرد اما امروزه قادر است یک هنرمند بنام را بر زمین گرم بزند. نمایشها آبکی اند و از آن استعدادهای درخشان و موضوعات طنز در مفهوم واقعی خبری نیست. فیلمها همگی عینا مثل همند طوری که کسی حوصله دنبال کردن هیچکدام را ندارد. آنروزها مردم آجیل می خریدند تا در روزهای عید با دیگران بخورند اما امروزه میخرند در خانه گذاشته قبل از تحویل سال به مسافرت میروند و قبل از سیزدهم بازگشته خود آنرا می خورند و سوال اینجاست شما که عید منزل نیستید اصولا خانه تکانی و خرید تنقلات را با چه بهانه ای بر هزینه های خود تحمیل میکنید؟ و جواب اینجاست که : عادت کرده ایم و عادت (حتی در چیزهای خوب) چیز بدی است.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم دی 1392 توسط کامبیز بصیرت نیا




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم دی 1392 توسط کامبیز بصیرت نیا

این کتک هایی که دهه شصتیا تو مدرسه خوردن ،زندانیای گوانتانامو نخوردن،

کلاً کتک از جمله وسایل کمک آموزشی مهم در دهه شصت بود.

خط کش، سیلی، جُفتک، کابل برق ، شلنگ، فلک، خودکار لای انگشت



نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم آذر 1392 توسط کامبیز بصیرت نیا


یکی از برنامه های کودک دهه شصت که ندیدم جایی کسی به آن اشاره کند سریال برادران شیردل بود که شبکه دو نمایش میداد.داستان در عهد باستانی یونان یا شاید جایی دیگر بود که از کل آن سریال دو برادر بنام یوناتان و اسکورپان و حاکم شهر یا کشورشان که تنگیل نام داشت را بیشتر بخاطر دارم.همینطور اژدهایی مهیب که در دره ای وحشتناک قرار داشت.مکانهایی مانند دشت آلبالو یا دره آلبالو یا دره گل سرخ و چنین اسم هایی با فضای رویاگونه و اسرارآمیز فیلم مرا جذب خودش میکرد.

یادم هست آن سالها به عشق یافتن فضاهای زیبا و رویا گونه ای که در سریال برادران شیردل می دیدیم،با دو نفر از دوستانم پیاده به سمت بیابانها و زمینهای بایر اطرافمان(آن موقع تهران اینقدر بساز و بفروش نداشت)رفتیم و به جاهایی عجیب و ساختمانهای خشت و گلی رسیدیم و کمی آنطرف تر هم رودخانه کن قرار داشت و ما به طرزی احمقانه اما کودکانه فکر میکردیم که آنجا نزدیک دره گلهای سرخ ودشت آلبالو هست و نزدیک جایی هستیم که در سریال برادران شیردل میدیدم .

ما سه نفر به امید یافتن دره گل های سرخ و دشت آلبالو همانطور پیاده روی کردیم و در حالیکه محو محیط اطراف و کشفیات خود بودیم بدون توجه به گذر زمان آنقدر دور شدیم که سرانجام یک لشگر آدم ما را بعد از شش ساعت جستجو در جایی که سگ را میزدی نمیرفت پیدایمان کردند و ما هم که در دنیای کودکانه خود آنجا را جایی عجیب و افسانه ای میپنداشتیم منتظر بودیم تا اتفاقی شگرف رخ بدهد و یا اسکورپان و یوناتان یا دیگر افراد و وسایل عجیب تاریخی را ببینیم و وقتی دیدیم که بجای آن ها پدرهایمان با ماشین یکی از همسایه ها آمده اند دنیالمان آنچنان ریده شد به حالمان که در دم دچار افسردگی بی شیله پیله کودکانه شدیم بخصوص وقتی که با دو سه چک و لگد مورد استقبال از جانب پدرانمان قرار گرفتیم و بعد از برگشت به خانه و مورد بازخواست قرار گرفتن قول دادیم که دیگر از محله مان بیش از حد دور نشویم.

یاد آن ایام بخیر.

مطلب از وبلاگ دوست خوبم بنام رنسانس کافه




.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک